از تصادف جان سالم به در برده بود 


و زندگی خود را مدیون ماشین مدل بالایش میدانست


و خدا آن بالا همچنان نگاهش میکرد و میخندید

 

( اگر خدا نخواهد هیچ برگی از درختی نمی افتد )


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ | ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : اسماعیل محمدنیا زرقری | نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گفت : از خانومش پرسیدم :

وقتی شوهر جانبازش تعادلش رو از دست میده کتک هم میزنه ؟

با لبخند گفتش : چه جورم ...!

گفتم دردتون نمیاد ، ناراحت نمیشید ؟

باز هم خندید و گفت : هر چه از دوست رسد ، نکوست

بهش گفتم خوب چرا اون لحظه از اتاق خارج نمیشید ،

اون که شما رو نمیشناسه ؟

گفت :اون توی این موقعیت نمیدونه که من همسرشم ،

ولی من که میدونم اون شوهرمه ، نمیتونم تنهاش بزارم...!

گفتم بعد از اینکه حالش خوب شد یادش میاد چه کار کرده ؟

گفتش به دست و پامون میافته و گریه میکنه

و میگه منو ببخشید دست خودم نیست...!


( برای همه ی جانبازهای دفاع مقدس دعا کنید )


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : اسماعیل محمدنیا زرقری | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.